
شب یلدا ... خنده و شادی ,

شب یلدای همتون مبارک



با تو ام! با تویی که الان داری این پستو می خونی! بله با خودتم! آماده باش که امشب شمرده می شی جوجه!!!!

2نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1385 ساعت 03:12 ق.ظ توسط ستاره
نظر شما () ویرایش شده در پنجشنبه 30 آذر 1385 ساعت 03:12 ق.ظ

... عشقولانه ,
سلام سلام.هر وقت می آم سر می زنم به این جا دلم برای خودم کباب می خواد
مگه من چه گناهی کردم که هیچس منو دوس نداره
اااااااا من مامانمو می خوام
خوب دیگه چه خبرا؟
و اما مطلب......هر چند شما که نمیخونین
امروز و فردا
امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...
امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ... / امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...
امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ... / امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...
امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ... / امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...
امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ... / امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...
امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ... / امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...
امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ... / امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...
امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ... / امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...
امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ... / امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...
2نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر 1385 ساعت 06:11 ق.ظ توسط حمیده
نظر شما () ویرایش شده در جمعه 1 دی 1385 ساعت 08:12 ق.ظ

عکسم نمی آد!!! ... روزای زندگی ,
2نوشته شده در جمعه 3 آذر 1385 ساعت 08:11 ق.ظ توسط حمیده
نظر شما () ویرایش شده در جمعه 1 دی 1385 ساعت 08:12 ق.ظ

مطلب پایینی ... عشقولانه ,
این مال مطلب پایین بود
2نوشته شده در جمعه 3 آذر 1385 ساعت 08:11 ق.ظ توسط حمیده
نظر شما () ویرایش شده در جمعه 1 دی 1385 ساعت 08:12 ق.ظ

خدایا ... عشقولانه ,
خدایا کاری کن که مردنم برای تو باشد...
**
می خواهم نگاهت را نقاشی کنم یا حداقل طرحی از چهره ی زیبایت بزنم اما توان ندارم
می خواهم بنویسم از عشق تو مهربانی تو پاکی دستان تو اما توان ندارم
می خواهم برای تو فقط برای تو زمستان را رنگ بزنم و پاییز را از رنگ جدایی بزدایم اما توان ندارم
می خواهم زمان را نه همه ی دقایق را بلکه فقط لحظه های عاشقانه را نگه دارم برای همیشه اما توان...
آه خدای من !
می ترسم می ترسم ازچشمان گیرایش از حرف های دلربایش و از محبت های بی کرانش اما چه ترس شیرینی است...
و عجب که عشق گرچه جان فرساست گرچه قلب را می گیرد و مغز را نابود می کند گر چه تمام وجود عاشق را احساس می کند گرچه آخرش نابودی است اما چه زیباست.
از خودم تعجب می کنم عاشق نشدم اما می دانم عشق چیست با این ماورای احساس بیگانه نیستم شاید عاشق شدم و خود نمی دانم اما نه هنوز مانده که عاشق شوم ... من هنوز راز و نیازم را به درگاه پروردگار به جا نیاورده ام چگونه می شود عاشق بود اما مکلف نبود...
خدایا! چه چیز در اوج است در آن بالا بالاها... در زیادی ها و فراوانی ها چه چیزی است که این همه طرفدار دارد . لباس گران کفش گران ماشین و خانه های بزرگ و مجلل خدایا اینها برای چیست ؟ گمراهم می کنند مرا از تو دور می کنند هدفم را ناپاک می کنند ایمانم را از اخلاص خارج میکنند . خدایا این زیادی ها مرا به جنگ وا می دارند مرا به کشتن و کشته شدن وا میدارد
آه خدایا ! من می میرم اما برای چه ؟ برای پول ؟ برای انتقام ؟ و شاید بخاطر اینکه فقط مرده باشم.
خدایا از تو خواهشی دارم _ پاک و خالصانه به دور از هر گونه رنگ و ریا به دورازمادیات _ خدایا کاری کن که مردنم برای تو باشد...
2نوشته شده در جمعه 3 آذر 1385 ساعت 08:11 ق.ظ توسط حمیده
نظر شما () ویرایش شده در جمعه 1 دی 1385 ساعت 08:12 ق.ظ
صفحات :